ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳   کلمات کلیدی:

بنام خداوند بخشنده مهربان

سلام دوستان

اينم يه مطلب ديگه، انشاءالله که مفيد واقع شود   

آي کامک!پفک

دشمن عقبه جبهه مهران را زده بود، سينه‌کش ارتفاعات را بمباران کرده بود، از هر طرف صداي آه و ناله بچه‌ها به گوش مي‌رسيد،دشت پر از شهيد و مجروح و مصدوم بود، بيچاره امدادگران نمي‌دانستند به حرف چه کسي گوش کنند، و سراغ کدام يکي بروند، چون همه ظاهراً يک وضعيت داشتند، تا معاينه نمي‌شدند و از نزديک به سراغشان نمي‌رفتي نمي‌توانستي يک نفر را بر ديگري ترجيح بدهي، در همين زمان بالاي سر يکي از بچه‌هاي گردان رفتيم، که وقتي سالم بود امان همه را بريده بود، محل زخم و جراحتش را باندپيچي کردم ديدم واقعاً دارد گريه مي‌کند، گفتم: تو که طوريت نشده، بي‌خودي داد و فرياد راه‌ انداخته بودي که چي؟ با همان حال و وضعي که داشت گفت: من هم چيزي نگفتم، فقط ياد بچگيم افتاده بودم که سر کوچه محل خوراکي مي‌فروختم، براي همين داشتم مي‌گفتم:«آ...ي! کامک، پفک که شما آمديد». خنديدم و گفتم:«تو موقع مردن هم دست برداري نيستي.

برای سلامتی و تعجيل در ظهور آقا امام زمان (عج) صلوات

                                                                        ياعلی

                                                                       اللهم عجل لوليک الفرج